شاهراه بی پایان

.....

 
زنگ ساعت .....
نویسنده : Mermaid - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳٩٤
 

 

تا دمدمای صبح چشم بر هم نگذاشتم
سپیده که سر زد خواب میهمان آن دو شد
و رأس ساعت ۶ صبح همان لحظه که رویاگون چشمانم گرم در آرامش می‌شد
زنگ ساعت موبایل به صدا در آمد
و یادآور آن شد که همچنان تو را بیاد دارد تا برای راهی شدن به سر کار دیرت نشود
و من نیز به یاد آوردم که مدتی چند میگذرد که تو دگر نیستی ...


«صبا - ۹ آبان ۱۳۹۴»
--------------------
پ.ن: بی خوابی دیشب کم بود زنگ ساعت و قلقلک یه متن کوتاه ...
انگاری نخوابم بهتره


 
 
آرامش تلخ .....
نویسنده : Mermaid - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳٩٤
 

 

به یاد خواهم داشت که تو چه کردی با من
زین پس فراموش نکنم درسی که ز تو آموختم
رنگ سبز را از زندگانیم حذف خواهم نمود
چون یادآور چشمان بی روح تو میباشد
دستانم را با زنجیری آهنین چنان خواهم بست
که دردش تنبیه نوازش موهایت را برای انگشتانم به ارمغان آورد
و لبانم را بهم میدوزم تا بیاموزند
هر کس لیاقت شنیدن دوستت دارم هایش را ندارد
و سر در قلبم خواهم نوشت ورود بیگانگان ممنوع
چون آشنای غریبه به رسد به بیگانه اش
چشمانم را خواهم بست چون دگر اعتمادی به آنان نیست
هر آنچه واقعیت میپنداشتم دروغی بیش نبود
فراموش نخواهم کرد دروغ هایت را، چه کودکانه باور داشتم
شیرینی حرف هایی، که تو زیبا و خلاقانه بهم میبافتیَش
گوش هایم را کرخواهم نمود تا دگر نشنوند
وجود حقایق زشتی را که باور نداشتند
گونه هایم را با سیلی های مکرر سرخ خواهم کرد
شاید آلزایمری آید و لطافت لبانت را که بر آنها بوسه میزد فراموش کنند
زین پس فراموش خواهم کرد که خواهی بود
زیرا بود و نبودت برایم یکسان خواهد گشت
میبینی چه زیبا همنشینی تو نیز در من اثر کرد
شاعری گمنام گشتم که زیبا دروغ می گوید ...


«صبا - ۲۲شهریور۱۳۹۴»


 
 
← صفحه بعد