شاهراه بی پایان

.....

 
شاهراه بی پایان4 .....
نویسنده : Mermaid - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱
 

 

بی هوا دلم پر میکشه به اون دور دورا...

ظاهراً زمان زیادی نگذشته ولی برای دل...

قدم بر نمیدارم ولی به جلو پیش میرم به دل سیاهی... سیاهی مطلق. سعی می کنم به پشت سر هم نگاهی بندازم ولی نمی تونم، انگار مجذوب سیاهی شدم و دنیای پشت سرم رو فراموش کردم. دیگه نه از آسمون و بارون و ابر و ستاره خبریه و نه از جنگل انبوه و بیدمجنون و گردو و کرچک، نه از دوستای خوبم...

بی وزن و بی هوا غرق در تاریکی شدم. نه دیگه دست هایی هست که دستم رو بگیره، نه چشمایی رو میبینم که با برقشون مجذوبم کنه و آشنا به نظر بیان و نه حرفهای گوش نوازی که برای شنیدنشون آماده باشم و نه آغوش گرمی برای پناه بردن و نه تپش قلبی مهربون برای قلبم.....

سیاهی بیشتر و بیشتر میشه، یادمه فقط یه نقطه کوچولو بود که بهش میرسیدم ولی انگار حالا اونه که با وسعتش اطرافم رو پوشونده و قصد رخنه کردن تو وجودم رو داره...... انگاری فقط این تاریکی که با تمام سردی و بی رحمیش دستاش رو برای در آغوش کشیدنم از هم گشوده و من......

و من نمیدونم..... نمیدونم باید این اجازه ارو بهش بدم که قلبم رو تصاحب کنه و تسخیر یا نه. نمی دونم هنوز هم ته قلبم مهر و محبت و دوستی خونه دارن یا نه؛ این تاریکی که حکمفرما شده و اونا خونه اشون رو تخلیه کردن.....

صداهایی رو از دور دست میشنوم... شاید اشتباه... ولی انگار اسمم رو میشنوم... شاید توهم باشه و یه خیال باطل...

باورش کنم یا خودم رو به سیاهی بسپرم.....

باز هم صدایی از دوردست ها میرسه، لرزشی رو درونم احساس میکنم و حلقه اشکی که تو چشمام پدیدار شده فرو میچکه....

آروم بر میگردم و به پشت سرم نگاهی میندازم و ........