شاهراه بی پایان

.....

 
برکه و مهتاب .....
نویسنده : Mermaid - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱
 

 


به یه دو راهی رسیدم، یه دوراهی زیبا ولی نمیدونم کدوم رو انتخاب کنم، آخه هر کدوم رو که انتخاب کنم مسیر قشنگی رو در پیش روم دارم ولی انگار دو راهی خودش میخواد تصمیم بگیره که به کدوم سمت هدایتم کنه و من میترسم ....
یکی رو مدتهاست که میشناسم و تعریفش رو شنیدم ولی یکی دیگه جدیده و من می ترسم پام رو فراتر بگذارم و دیگه نتونم برگردم.

یه دوست میگه باید اجازه بدم بال هام باز بشن و تا انتهای این جاده پرواز کنم، میگه احساس من زمینی نیست و نباید دربند زمین باشم، درست مثل این جاده ولی من میترسم، میترسم چون نمی تونم رویا رو از واقعیت تشخیص بدم ..............................................................................


الآن بیدار شدم، نفهمیدم کی و چطور خوابم برد! ولی وقتی بیدار شدم دیدم مداد تو دستمه. با یه حس ناز خوابم برده بود چقدر دوست داشتم که اون حالت رو برات بنویسم، تو هم بودی البته نه با جسمت، چون با صدات خوابم برد، پس روحت اونجا بود و من رو همراهی می کرد (البته مدتیست که همراه همیشگی من شده، چه در بیداری و چه در خواب!!!) ولی من نمی تونم ترسیمش کنم چرا؟ نمی دونم (این یکی از خصلت هامه که بیشتر مواقع حتی به خودم، جواب "چرا" رو "نمی دونم" میدم ولی بعد میگردم جواب رو پیدا می کنم ......)

شاید آسمونی بود، شایدم طنین صدای تو باشه که برای مدتی آدم رو به آرامش میرسونه و از این دنیای خاکی جدا میکنه و به جایی میبره که زبان و قلم از وصفش عاجزند.
دوست عزیز، من سایه و خورشید رو دیدم، خودم یا دخترکی رو دیدم که زانوانش رو در آغوش کشیده و بر تخته سنگی، کنار برکه ای آرام نشسته و وقتی باد رقصان لابه لای موهایش می پیچید و احساسات و عواطفش را مالامال از عشق و آرامش می کند، چشم به زیبایی نور مهتاب یار همیشگی برکه دوخته و این تجربه ایست شیرین که دور بودن و در عین حال همیشه با هم بودنشون رو با همه وجود احساس کنی و چه زیباست که هر دو رو کنار هم داشته باشی، هم ستاره و هم سپیده ..................

 
 
شاهراه بی پایان2 .....
نویسنده : Mermaid - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱
 

 
صدای رعد و برق همه جا گسترده شده برق آسمون همه جا رو پوشانده بود، دونه های بارون به صورتم تازیانه می زنن. باد خشمانه موهام رو به رقص در آوردن، همه حیوونها به اطراف پراکنده شدن. هر کدام سعی در این دارن تا خودشون رو به پناهگاه برسونند ولی من همچنان به این مسیر ادامه می دم.....
شوری اشک هائی که از چشمانم جاری می شن رو حس می کنم، غلبه به این حالت راحت نیست ولی این جنگ شروع شده باید پیروز شم قلبم با همه وجود می تپه، دلم به حالش می سوزه ولی باید مقاوم باشم، موهام رقصان در اطرافم پراکنده شدن و با هر وزش باد به این سو و اون سو می رن، سرم رو به سمت آسمون می گیرم، کی این جدال تموم میشه، جدالی بین عقل و احساس، احساسی که از دل سرچشمه میگیره، دلی که اون درش خونه کرده، به انتها مسیر نگاه می کنم. به ناکجا آبادی که در پیش رو دارم و دوباره قدم برمیدارم شاید راسخ تر از قبل.....
آهویی کنارم قرار گرفته، اینجا چیکار میکنه اون که الآن باید تو پناهگاه باشه پیش بقیه. نگاهم میکنه، چه چشمهای قشنگی داره، ولی تو اون چشم ها چیه؟؟؟؟
انگار مثل چشمهای من تر شدن. دستم رو سمتش می برم، اون آروم سرش رو به سمت پائین متمایل می کنه و هر دو به راه ادامه میدیم. چقدر چشمهاش برام آشنا هستن، کجا دیدمشون، تو نگاهش چیزی که دلم رو می لرزونه، نگاهش عادی نیست. روش رو برگردوند، شاید اشتباه میکنم ولی انگار نمی خواد به چشم هاش زل بزنم، حتی از این زاویه هم من اون چشم ها رو دیدم ولی کجا ............
راه درازی در پیش دارم، تا کجا همراهم می یاد.......
اینجا چیکار می کنه، انگار از جنس خودم ولی من انسانم و اون .........
دوشنبه 12:00 1391/03/29