شاهراه بی پایان

.....

 
صداقت.....
نویسنده : Mermaid - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
 

یادته به خاطر صداقتم تشکر کردی، یادته گفتم میترسم بخاطر صداقتم پشیمون بشم. احساس می کنم پشیمون شدم. صداقتم باعث دوریمون شد، همه اون روزای قشنگ تموم شد....

یادته گفتی خوشحالی که بهترین روزهارو پیش رو دارم، گفتم آره ولی کوتاهه. دیدی چقدر کوتاه بود....

یادته گفتم این روزها هرگز تو زندگیم نبودن و بعدها هم تکرار نمی شن، گفتی خب من که قبلا نبودم ولی مگه قراره دیگه اتفاق نیافته! دیدی به کجا رسید.... چند بار تکرار شدن؟!!

یادته گفتی قول بدم که دیگه ناراحت نباشم، گفتم تا وقتی بدونم هستی آرامش دارم و ناراحت نیستم، گفتی من کنارتم مطمئن باش... گفتم اگه تو ناراحت نباشی و بخندی من هم خوشحالم و میخندم....

حالا تو کنارم نیستی، دیگه نمیخندی غریبه شدیم، من هم بدقول شدم دیگه خندیدن برام بی معنی، دیگه آرامش جائی تو زندگیم نداره. تو چشمهای قشنگت فقط غم نشسته....

یادته میخواستم برم اخم کردی و گفتی تو هیچ جا نمیری، گفتم سخته گفتی با هم در مقابلش می ایستیم، ولی من تنهائی از پسش برنمیام. گفتم برم بهتر برای هر دومون، گفتی بمون باهات صمیمی شدم شاید صمیمیت تبدیل به عشق و دوست داشتن شه....

نمی دونم چرا موندم....

به انتهای جاده نگاه می کنم این جاده به پایان رسیده و من پشیمونم....

پشیمونم که با صداقتم همه اون روزای قشنگ رو به خاطره ای دور تبدیل کردم....

هیچ وقت بارون رو دوست نداشتم، ولی حالا نشستم و به دونه های بارون که نم نمک به روی زمین فرود میان نگاه می کنم هنوز هم دوست ندارم زیر بارون خیس شم، ولی تو بارون رو دوست داشتی و داری بارون تو رو تو خاطراتت غرق می کنه... باعث میشه به یادت بیافتم و به این فکر کنم که در چه حالی، به کجا نگاه میکنی... چشمات رو به خاطر میارم که به ناکجاآباد خیره میشن، عمیق و غمگین و دوباره دلم میگیره....

با به یاد آوری این لحظه ها دلم به لرزه در میاد درست همونطوری که وقتی بی اختیار چشمهام تورو می دیدن....

دست خودم نیست گاهی اشکی تو چشمهام ظاهر میشه ولی جلوی ریزشش رو میگیرم....

نمی خوام همه این یادگاریها با اشکهام شسته شن و از وجودم پاک....


 
 
دنیای حقیقی (پست ثابت) .....
نویسنده : Mermaid - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
 

می دونی چرا نمی تونم بنویسم آخه هر وقت قلم رو دستم میگیرم بنظرم میاد همه چیز دروغه. چه جوری می تونم با دروغ بنویسم بخوام خوبیها رو بنویسم بخوام از چیزهایی بنویسم که واقعیت ندارن بخوام از عشق بنویسم که اصلا وجود نداره همه تظاهر می کنن ولی نیست وجود نداره، فقط تو قصه هاست خوبی رو فقط تو قصه ها می تونی پیدا کنی عشق رو می تونی تو افسانه ها دنبالش باشی، کسی رو سراغ ندارم که لیلی و مجنون باشه خسرو و شیرین باشه عاشقی مثل فرهاد و معشوقه ای همچون شیرین باشه نه نیستن نمی تونن باشن تو این دوره زمونه فقط دروغ و ریا وجود داره بی وفایی و جفا وجود داره اگه کسی تو رو بخواد بخاطر تو نیست که می خوادت بخاطر خودشه و این نهایت خودپسندی و غرور یه شخص می تونه باشه، کسی به روحت کاری نداره همه جسمت رو می خوان با وجود این مسائل چطور می تونم از زیبایی بنویسم. اون موقع سنی نداشتم که اینهارو بفهمم هر چی که احساس می کردم رو رو کاغذ میاوردم ولی الآن تا میام بنویسم اونقدر زشتی تو ذهنم میاد که زیبایی رو گم می کنم. وقتی از شعرها و آهنگ هات الهام می گرفتم برای نوشتن، دلیلش این بود که با احساسم یکی بود از این دنیای پر از دروغ و ریا دور می شدم ولی وقتی تصمیم گرفتم که شروع کنم به نوشتن وقتی به دنیای واقعی برگشتم هیچ چیز قشنگی پیدا نکردم. هر بار که خواستم بنویسم پیش خودم گفتم آخه این دنیا چی داره از کجاش بنویسم یا باید فقط تو رویا سیر کنم؟؟! بازم اتفاقات دنیای واقعی از اون حال و هوا خارجم میکرد.

می دونم با تمرین درست میشه، میشه دروغ های زیبایی نوشت منفی هارو کنار زدو از مثبت ها نوشت ولی راحت نیست نمی دونم شاید من خیلی سخت میگیرم. راستی مدتهاست که گذشته رو فراموش کردم. اون نامه ها فقط برام حکم دست نوشته های یه دختر بچه ارو دارن تا خاطره .......