شاهراه بی پایان

.....

 
شاهراه بی پایان3 .....
نویسنده : Mermaid - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
 

باران نم نم شروع به باریدن کرده، برخورد قطرات آن با زمین آهنگین به گوش میرسد، آرام و با وقارهر قطره از آسمان بر دل زمین فرود می آید. زیر درختی ایستاده ام که برگهایش همچون چتری بالای سرم قرار گرفته اند.

اوه خدای من شگفت انگیز است یک درخت نیست چون برخی برگها برگ درخت گردو و برخی برگ درخت کرچک هستند و تنه های دو درخت چنان در هم پیچیده اند که گوئی یک تنه بیشتر نیست. بوی خاک هم بلند شده، عاشقانه بویش را استشمام میکنم. کمی آنطرف تر درخت بید مجنونی است که شاخه هایش به آرامی و لطافت همراه نسیم به رقص در آمده اند.

باران بند آمده همچنان بوی خاک در هوا پراکنده شده صدای پرندگان به آرامی به گوش می رسد. گلها طراوت و شادابی پیدا کردند گوئی همه با هم آواز سر داده و می رقصند. نسیم همچنان می وزد و صورتم را نوازش می کند. سردم شده ولی این هوا را دوست می دارم. از زیر برگها بیرون می آیم و با دقت به درخت نگاه می کنم، باور نکردنی است برگ های هر دو بزرگتر و پهن تر از برگهای سایر درختان است شاید هم نشینی این دو با یکدیگر چنین آفرینشی زیبا بوجود آورده کاش می توانستم تصویری از آن بکشم ولی وقت تنگ است و باید به راه نیمه تمام ادامه دهم.

ابرها کنار رفته اند و نور خورشید از لابه لای شاخه ی درختان خودنمائی می کند و من همیشه این صحنه را دوست می داشتم..............

صدای پرنده ای را می شنوم انگار درست پشت سرم هست بر می گردم و او را می بینم که روبه رویم بالا و پایین می رود گوئی قصد دارد تا توجهم را جلب کند و.....

حیرت می کنم چه می بینم پرنده کوچک به سمت سایر پرنده هائی که به سمتمان می آیند می رود و دوباره به نزدم بر می گردد تعدادی پرنده زیبا که به نوک های خود چیزی گرفته اند... لباس است و ..... همچنان محو تماشایشان هستم به بالای سرم که می رسند پارچه را رها می کنند با دستانم آن را می گیرم، تمامش پر است ... پر پرندگان!!!! خدای من اینها چه جور موجوداتی هستند. تمام پرها با تار عنکبوت بهم بافته شده.

پرنده کوچولو ..... انگار صدایم می زند وقتی نگاهش می کنم با حرکاتش بهم می فهماند که آن را بپوشم. اشک در چشمانم جمع شده است وقتی آن را به دور خود می اندازم صدائی از آنها در نمی آید گوئی می خواهند مطمئن شوند که هدیه اشان خوشحالم کرده....

اوه .... دوستان کوچک من متشکرم بهترین هدیه ایست که دریافت کرده ام. دستانم را به سمتشان دراز می کنم، با پروازشان به سمت دستانم منظورم را درک کرده اند و بعد همگی پر زده و برشاخه های بید مجنون می نشینند و با هم شروع به خواندن می کنند. سفر را می توانم دقائقی به تأخیر بیاندازم زیر درخت می نشینم و به آوازشان گوش می دهم....

حال زمان خداحافظی است. دوستان کوچکم دوستتان دارم امیدوارم به زودی ببینمتان.

به مسیر پیش رویم نگاه می کنم و اولین قدم را بر می دارم .................