شاهراه بی پایان

.....

 
تلنگر .....
نویسنده : Mermaid - ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
 

ساعت 2:41 بامداد اولین روز از سال 92، با صدای زنگ گوشی بیدار شدم، شماره ناشناسی که چندی پیش هم پیامکی داده بود... ولی قبل از اینکه جواب بدم قطع کرد و چند دقیقه بعد...

دوباره پیامکی اومد...

- سلام خوبی؟ شناختمت، با اینکه ازت ناراحتم... اما خواستم عید رو تبریک بگم

- سلام ممنون، من هنوز هم به جا نیاوردم

- من ... ام

- کدوم ...؟

- ... "فامیلیش رو گفت"

مثل یه تلنگر بود، یک سال گذشته، درست شبی که یک دوستی تازه شروع شده بود، یه دوست مهربون و یک دوستی کوتاه. چقدر زود گذشت و گویی سال ها پیش اتفاق افتاده بود. فقط میدونم الان که به گذشته نگاه میکنم فقط خاطرات خوش رو به خاطر میارم و بدی ها ... خیلی کمرنگ تر از اونی هستن که به ذهنم راه پیدا کنن، شاید به این دلیل که اگه نبودن  این خوشبختی و شادی رو نداشتم، پس نمیتونم به بد بودنشون نگاه کنم چون زمینه ساز روزهای خوش حالم هستن...

"چه بی خوابمون کرد ییییییهو" .....