شاهراه بی پایان

.....

 
هفت سنگ .....
نویسنده : Mermaid - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤
 

هفت تا سنگ با آرزوهایی که روشون نشسته بودن انتظار میکشیدن
دخترک هر کدوم رو با تردید انتخاب می کرد
هفتمین سنگ رو که برداشت بلند شد و رو به دریا ایستاد
میدونست هنوزم دختر دریاست
قلبش به سینه اش میکوبید انگاری میگفت منم هستم منم بردار، اما همچنان فقط سنگ ها تو دستاش بودن
اولین سنگ رو برداشت به دریا نگاه کرد و بی صدا گفت احساس ....
و ....
احساسش رو به سمت دریا پرت کرد و گفت ازم بگیرش مال تو ....
کمی صبر کرد ....
نوبت دومی بود خودخواهی رو انتخاب کرد و اونم رها کرد تو دل دریا و اینبار با اطمینان گفت خودخواهم کن .....
سومی خشم بود به دریای طوفانی روبروش گفت: خشمم رو که سالها امانت گذاشتم کنارت حالا بهم برش گردون
سنگ چهارم محبت بی دریغش بود حالا باید ازش میگذشت پس محبتش رو راهی دریا کرد
سنگ پنجم عشقی بود که با بند بند وجودش پیمانی دیرینه داشت و حالا ....
چشمهاش رو بست .....
و زیر لب گفت سپردمش دستت .....
مراقبش باش .....
سنگ ششم قطره اشکی از اعماق وجودش بود که از چشماش غلط خورده و روی سنگ نشسته بود و هر دو با هم به دریا پیوستن

سنگ هفتم ولی سنگ هفتم .......
دخترک مکثی کرد و سنگ رو تو مشتش گرفت و بعد با دلی پر درد گفت:
به یاد داشته باش من یه قسمت کوچیک از توام و بزودی میرسه روزی که با تو یکی بشم فارق از این دنیا و ....
.
«صبا - ۱۹مرداد ۱۳۹۴»


 
 
شهر سوخته ...
نویسنده : Mermaid - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤
 

یهو یه شادی غیر منتظره چند روزی میاد سراغت

یهو همه چی به قشنگی رنگای مداد رنگیت میشه

آسمون ابری که هیچ وقت دوست نداشتی اونقدر قشنگ میشه که پنجره اتاقت رو باز میکنی و با لذت نگاش میکنی

خاطرات کودکی و صدای بارون تورو چنان محو خودش میکنه که فراموش میکنی این روزا هم مثل سایر روزهای زندگیتن

صبح که بیدار میشی و از خونه میری بیرون با دیدن آسمون نیمه ابری، خورشیدی که یواشکی سرک میکشه و پرنده های خوش آواز چند قدم برمیداری و یه لبخند میزنی و چند لحظه بعد شروع میکنی به عکس انداختن تا با دیدنشون یادت بمونه یه روز قشنگ تو زندگیت بوده که تو از هر لحظه و ثانیه اش لذت بردی

حتی کارتم با همه سختیش اونقدر قشنگ میشه که واقعا احساس میکنی دوسش داری

تو راه خونه هر کاری کنی پنجره ماشین رو ببندی نتونی و به جای اینکه به فکر خراب شدن موهات باشی خیلی راحت اجازه بدی تازیانه باد با سرمایی که همراه داره صورتت رو نوازش کنه و تو از اعماق وجودت بخندی و بگی این عالیه

.

.

.

ولی

.

.

.

همونطور که یهویی اومد سراغت یهویی هم میزاره میره صبح که چشمات رو باز میکنی نه دلخوشی میمونه برات نه لبخند ...

آسمون صاف و بدون یه لکه ابر ولی تو خاکستری میبینیش پرنده‌های کوچولو سکوت کردن، هر آن گوشه چشمت اشکت رو حس میکنی و با قورت دادن بغضت خفه اش می کنی

تمام مدت به صدای خسرو شکیبایی گوش میدی که میگه:

«حال همه ما خوب است، اما ...»

...

و من هم مثل اون یه خونه داشتم بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار ولی همه دلخوشیم به داشتنش بوده و حالا هیچی ندارم جز یه شهر سوخته

«صبا - ۱۳۹۴/۰۴/۳۱»