شاهراه بی پایان

.....

 
شاهراه بی پایان5 .....
نویسنده : Mermaid - ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

اندکی بیش نیست که از دل تاریکی بیرون اومدم ولی راه زیادی تا روشنایی مونده، تا رسیدن به زیبایی ها .....

همینطور قدم بر میدارم به مقصد فکر نمیکنم شاید نقطه پایانی وجود نداره شاید نقطه آغازین هم وجود نداشته چون وقتی چشم گشودم خودم رو تو این سرزمین یافتم. سرم به دوران افتاده سعی میکنم تمرکز کنم تا تعادلم حفظ بشه، کمی جلوتر دریاچه ای میبینم چند تخته سنگ و چند درخت تنومند هم هست. روی یکی از تخته سنگ ها میشینم و پاهام رو تو آب فرو میبرم و سرم رو به درخت تکیه میدم چشم هام سنگین میشن و ..........

حس خوبیه چشمهام رو باز میکنم چه مدت خوابیدم نمیدونم در اینجا ساعت و زمان رو دونستن بی معنی. انگار تمام دردها رنج ها و سختی های مسیر میخوان از سرم و بدنم به سمت پاهام جاری و خارج شن. به داخل آب نگاه می کنم و ماهیان کوچیک رنگی رو میبینم که به پاهام بوسه میزنن و با باله هایی کوچیکشون پوستم رو نوازش میکنن. هر کدوم برق خاصی دارن و مثل الماس میدرخشن سبکی وجودم رو فرا میگیره  دستم به سمت جیبم میره و تکه نانی که نمی دونم چطور تو جیبم اومده ارو -البته انتظار هر چیز غیرعادی رو باید داشته باشم- در میارم. آروم پاهام رو به روی تخته سنگ میارم و نون رو خورد میکنم و براشون میریزم و همینطور تماشاشون میکنم تا وقتی که تموم تکه های نون خورده و بعد از دید پنهون میشن. سرم رو رو به آسمون تاریک میگیرم و چشم هام رو، رو هم میزارم و لحظه ای بیش نگذشته که خواب به چشم هام میاد و ...............

چشم هام رو باز میکنم و این بار پری های درخشانی رو اطراف خودم و دریاچه میبینم که مشغول بازی و آب تنی هستن. ولی مشخصه که یواشکی اومدن آخه هر از چند گاهی به سمت بالا پر میزنن و اطراف رو به خوبی زیر نظر میگیرند و سپس به سمت دریاچه شیرجه میزنن و به بازیشون ادامه میدن. دیدن حرکاتشون لذت بخش و آدم رو غرق رویا میکنه. محو تماشاشون و فکر کردن به اون دور دورام که یهو یکیشون جلوی صورتم ظاهر میشه و یه خنده قشنگ با صدای پاک و کودکانه ای که به دل میشینه تحویلم میده، تو هوا چند بار به بالا و پایین میپره و بعد با اون دستای کوچولوش دعوتم میکنه تا بهشون ملحق بشم. برای اینکه دلش رو نشکونم به سمت دریاچه خم میشم و دست هام رو تو آب فرو میبرم و لبخندی به لب میارم و آب رو به صورتم میپاشم و تو خندیدن همراهیش میکنم و بعد دوباره به سمت دریاچه خم میشم و به چهره خودم که تو آب منعکس شده خیره میشم ......

دیگه هیچ صدایی رو نمیشنوم و اطراف رو نمیبینم فقط و فقط به چهره درون آب خیره شدم چقدر دور - چقدر نزدیک، غریبی آشنا، دلم لرزید ......

اما پری کوچولو خودش رو به آب میزنه و تصویر رو محو میکنه و من به خودم میام و لحظه ای بهش نگاه میکنم و دوباره به تصویر درون آب ولی دوباره خودم رو میبینم و لرزه ای که بر دلم افتاده هنوز وجود داره، میشناختمش ولی بخاطر ندارم که بود .....

انگاری پری هم فهمیده و بهم خیره شده ولی چهره اش تغییر میکنه و تبدیل به شیطونکی میشه و شروع میکنه به خندیدن و سر تکون دادن و باعث میشه همه پری ها لابه لای بوته ها و شاخ و برگ درختها پنهان شن و او با همون خنده به سمت آسمون اوج میگیره و صداش تو گوشم همچون زنگی هشدار دهنده باقی میمونه .....