شاهراه بی پایان

.....

 
ذهنِ مزاحـــــــــــــــــــــــــم من ......
نویسنده : Mermaid - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

دیگه نه به تاریکی فکر میکنم نه به روشنایی نه به راه نه به انتها نه به شاهراه بی پایان نه به برکه نه به مهتاب نه به دوستام نه به سیاهی نه به ......

راه رو از بی راه هم تشخیص نمیدم شایدم نمیخوام تشخیص بدم .....

از خودِ خودم خسته ام ..... فعلا خودمو دوست ندارم ..... میخوام نباشم .....

فقط و فقط دلم میخواد نباشم برای یه مدت نامعلوم تا زمانی که همه چی فراموش بشه بودنم و نبودنم ......

دلم یه خواب طولانی میخواد ولی نه مرگـــــــــــــــــــــــــــــــ ......

یه آلــــــــــــــــــــــــــــزایمر طولانی ...... نه فقط برای دیگران برای خودم، فراموشی خودم اینکه کی هستم و از کجا اومدم فراموشی گذشته و حالم ..... فراموشی تپش قلبم چه از روی ترس و اضطراب چه هیجان و شوق و ...... فراموشی اینکه قراره بتپه نه برای خودش برای دیگری ..... فراموشی خود ترس فراموشی فراموش شدن .....

دلم ناکجابادای رو میخواد که کسی نشناسدش همراه با فراموشی مطلق .....

دوست دارم فرار کنم از همهِ این همه ها از خودم از ترسم از دلم از ذهنم از اطرافم از همه اونهایی که دوسشون دارم و ازشون متنفرم .....

فرار کنم از دوست داشتن و تنفر ..... کارم به تنفر کشیده شده ..... از خودم خسته ام نه از دیگران ..... از ذهنم و تخیلاتش خسته ام .....

دلم آرامش میخواد ولی ذهنم ازم دورش میکنه ...... به خاطر همینم میخوام نباشم فرارکنم و فراموش کنم و فراموش بشم .....

هنوز تموم نشده ولی شاید همینم قابل خوندن نباشه .....