شاهراه بی پایان

.....

 
شهر سوخته ...
نویسنده : Mermaid - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤
 

یهو یه شادی غیر منتظره چند روزی میاد سراغت

یهو همه چی به قشنگی رنگای مداد رنگیت میشه

آسمون ابری که هیچ وقت دوست نداشتی اونقدر قشنگ میشه که پنجره اتاقت رو باز میکنی و با لذت نگاش میکنی

خاطرات کودکی و صدای بارون تورو چنان محو خودش میکنه که فراموش میکنی این روزا هم مثل سایر روزهای زندگیتن

صبح که بیدار میشی و از خونه میری بیرون با دیدن آسمون نیمه ابری، خورشیدی که یواشکی سرک میکشه و پرنده های خوش آواز چند قدم برمیداری و یه لبخند میزنی و چند لحظه بعد شروع میکنی به عکس انداختن تا با دیدنشون یادت بمونه یه روز قشنگ تو زندگیت بوده که تو از هر لحظه و ثانیه اش لذت بردی

حتی کارتم با همه سختیش اونقدر قشنگ میشه که واقعا احساس میکنی دوسش داری

تو راه خونه هر کاری کنی پنجره ماشین رو ببندی نتونی و به جای اینکه به فکر خراب شدن موهات باشی خیلی راحت اجازه بدی تازیانه باد با سرمایی که همراه داره صورتت رو نوازش کنه و تو از اعماق وجودت بخندی و بگی این عالیه

.

.

.

ولی

.

.

.

همونطور که یهویی اومد سراغت یهویی هم میزاره میره صبح که چشمات رو باز میکنی نه دلخوشی میمونه برات نه لبخند ...

آسمون صاف و بدون یه لکه ابر ولی تو خاکستری میبینیش پرنده‌های کوچولو سکوت کردن، هر آن گوشه چشمت اشکت رو حس میکنی و با قورت دادن بغضت خفه اش می کنی

تمام مدت به صدای خسرو شکیبایی گوش میدی که میگه:

«حال همه ما خوب است، اما ...»

...

و من هم مثل اون یه خونه داشتم بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار ولی همه دلخوشیم به داشتنش بوده و حالا هیچی ندارم جز یه شهر سوخته

«صبا - ۱۳۹۴/۰۴/۳۱»