شاهراه بی پایان

.....

 
شبح
نویسنده : Mermaid - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
 

 

دفتر خاطراتم رو ورق می زنم، چندین برگ سفید باقی مونده تا به انتهاش برسم مطمئنم همین جاها بود. آهان پیداش کردم، شعری که همیشه میخوند و نامه ای که در جواب شعرش نوشته بودم:

شعر:

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی، به همین باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم، به تکلم، به دلارایی تو
به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

یک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

نامه:

ای کاش میدانستی که تو چون معشوقه خود، برای من شبحی در شبهایم شده ای، شبحی که بی خبر و بی توجه سرکی به کوچه های دل من می کشد و بی سر و صدا راه برگشت را در پیش می گیرد، غافل از آن دل بیچاره من که تمام شب به هاله های باقیمانده از شبح زل می زند، اما ...

راست می گفتی که عاشقی جرم قشنگی است، و هر یک از ما آن را با جان دل خریده ایم، عاشقی شراب شیرینی است که هر دلداده آن را می چشد و مستی آن را تجربه می کند، جرمش را می کشد و مجازاتش را با لذت می پذیرد، اما ...

هر کدام از ما دل به دیگری بسته ایم که حال می دانیم او از آن ما نیست و تو با شعر سرودن برای او و من با بازی کلمات برای تو، خویشتن را تسکین می دهیم و اینچنین ذهن خود را با خاطرات پیوند زده ایم، اما ...

87/2/25 پنج شنبه 20:12