شاهراه بی پایان

.....

 
شاهراه بی پایان2 .....
نویسنده : Mermaid - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱
 

 
صدای رعد و برق همه جا گسترده شده برق آسمون همه جا رو پوشانده بود، دونه های بارون به صورتم تازیانه می زنن. باد خشمانه موهام رو به رقص در آوردن، همه حیوونها به اطراف پراکنده شدن. هر کدام سعی در این دارن تا خودشون رو به پناهگاه برسونند ولی من همچنان به این مسیر ادامه می دم.....
شوری اشک هائی که از چشمانم جاری می شن رو حس می کنم، غلبه به این حالت راحت نیست ولی این جنگ شروع شده باید پیروز شم قلبم با همه وجود می تپه، دلم به حالش می سوزه ولی باید مقاوم باشم، موهام رقصان در اطرافم پراکنده شدن و با هر وزش باد به این سو و اون سو می رن، سرم رو به سمت آسمون می گیرم، کی این جدال تموم میشه، جدالی بین عقل و احساس، احساسی که از دل سرچشمه میگیره، دلی که اون درش خونه کرده، به انتها مسیر نگاه می کنم. به ناکجا آبادی که در پیش رو دارم و دوباره قدم برمیدارم شاید راسخ تر از قبل.....
آهویی کنارم قرار گرفته، اینجا چیکار میکنه اون که الآن باید تو پناهگاه باشه پیش بقیه. نگاهم میکنه، چه چشمهای قشنگی داره، ولی تو اون چشم ها چیه؟؟؟؟
انگار مثل چشمهای من تر شدن. دستم رو سمتش می برم، اون آروم سرش رو به سمت پائین متمایل می کنه و هر دو به راه ادامه میدیم. چقدر چشمهاش برام آشنا هستن، کجا دیدمشون، تو نگاهش چیزی که دلم رو می لرزونه، نگاهش عادی نیست. روش رو برگردوند، شاید اشتباه میکنم ولی انگار نمی خواد به چشم هاش زل بزنم، حتی از این زاویه هم من اون چشم ها رو دیدم ولی کجا ............
راه درازی در پیش دارم، تا کجا همراهم می یاد.......
اینجا چیکار می کنه، انگار از جنس خودم ولی من انسانم و اون .........
دوشنبه 12:00 1391/03/29