بارون ......

امشب اولین باری بود که تو کل زندگیم، تو این همه سال دعا کردم بارون بباره بارون رو دوست ندارم ولی واقعا به بارشش و صداش نیاز داشتم، به بوی خاکی که از زمین بلند میشه و آرامشی که از برخورد دونه های بارون با زمین به گوش میرسه، نسیم خنکی که با بارون همراه شده و دست نوازشش رو احساس میکنم، یه جورایی امشب بارون برام حکم بارش برف رو داره......

کاش میتونستم این حس رو بهش انتقال بدم، آرامش تمام نیست چون کنارم نیست ولی میدونم بارون امشب مهمون اون هم بوده......

کاش امشب کنار هم بودیم و با هم به صدای دلنشین بارون گوش میسپردیم........

143

/ 14 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معراج

بنویس دخترک که رد قلمت یاد آور خیلی از انسانیت های فراموش شده است راستی خیلی وقته بهم سر نزدی

آرتمیس

سلام عزیزم وب خیلی قشنگی داری خوشحال میشم بیای و به وب منم سری بزنی واگه موافق بودی تبادل لینک کنیم

ساحل

خـدایــا… این سرنوشتی که برام بافتی ، قسمتِ یقه‌اش یه خورده تنگه قربون دستت ، شلش کن دارم خفه میشم !![گل]

مهشید

سلام صبای عزیزم کجایی بانو، دلم برات بسیار تنگ شده [گل]

محمد موسوی

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

صبا

سلام گلم وب زیبا واحساسی دارید. به منم سربزن ونظر بده واگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن[دست][تایید][گل]